تبليغاتX
هنوز یک گلوله دیگر داشتم
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
سلام
الان که داستان و نظرات رو می خونم حس می کنم کم کم دارم به بیراهه میرم ./نظر هومن درسته همه داستان صرف چرا های علت و معلولی شده و آنقدر پیچ دار که خواننده من باید برای خواندنش خودش رو جای قهرمانهای داستانهای عامه پسند آگاتا کریستی بگذاره .نوشته های من کم کم داره شکل داستان بودن خودش رو از دست می ده و تبدیل میشه به یک معما .از اونهایی که توی روزنامه دیواری های مدرسه می نوشتند .خلاصه اینکه تصمیم  گرفتم اینجور نوشتن رو فعلا کنار بگذارم .یک داستان سر راست بنویسم .یک قصه .فقط برای اینکه حال و هوای نوشته هام رو عوض کنم .البته دیگه دوست ندارم توی نوشته هام مثل آیزنشتاین عمل کنم .یعنی همه چیز رو به طرف یک معلول مشخص بکشم و بگم جز این نیست .شاید بهم بگن داستان اینجوری دیگه طرح درستی نداره ولی بی خیال .همین که خواندنی باشد بس است .یعنی فعلا بس است .تا شاید از این حال و هوای مالیخولیایی بیام بیرون .

از نظرهایی که به داستان دادید ممنون خصوصا هومن و نجوا ،چون با نظرات اونها به این نتیجه رسیدم .

در ضمن به این زودی ها چیز جدیدی نمی گذارم

|+| نوشته شده توسط رضا بهاری در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:1 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar