تبليغاتX
هنوز یک گلوله دیگر داشتم
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
شب

همه نور خیابان از چراغهایی بود که بیرون  مغازه ها روشن کرده بودند .نور چراغها اذیتش نمی کرد .دکمه کتش را باز کرد .عرق کرده بود .هوا مثل هوای اوایل زمستان یک شهر گرمسیر بندری بود .حتی اگر سردش هم بود باز عرق می کرد .نگاهی به ساعت بالای در یکی از مغازه ها انداخت .یک ساعت جفتی که یک قسمتش مثل ساعت هایی بود که می توانست بخواند و دیگری یک ساعت که عقربه بزرگش از وسط خم شده بود. با زاویه 90 درجه .ساعت های سر در مغازه ها با هم فرق داشتند .می دانست نمی تواند بخواند شان .ولی مطمئن بود همه شان درستند .

پشت ویترین یکی از مغازه هایی که همه شان خالی بودند یک نفر افتاده بود با یک دستمال بزرگ سیاه که روی چشمهاش بسته بود .حتماً نور چراغها اذیتش می کرد .ساعتش را نگاه کرد .مثل ساعت خودش بود .ساعت 7 را نشان می داد .لبخند زد آنقدر کوتاه که نمی شد دید .

به طرف جایی راه افتاد که می دانست باید برود .آدمهای زیادی را ندید هیچکدامشان را هم قبلا ندیده بود ولی همه را می شناخت .

کنار دریا که رسید اسلحه اش را آرام از کنارش در آورد یک کلت 9 میلیمتری .خشابش را چک کرد .پر بود .15 گلوله .چند نفر دیگر هم سر رسیدند .همه شان را می شناخت .آنها هم او را می شناختند .نزدیک اسکله که رسید .درگیری شروع شد .گلوله ای که شلیک کرد یک نفر را از بالای جرثقیلی که  کنار اسکله بود انداخت پایین .هنوز صدای زنگ گلوله توی گوشش بود که دوباره راه افتاد .از کنار کسی گذشت که می شناختش .گلوله هایش تمام نشده بودند ولی دوست نداشت شلیک کند .از کنارش رد شد .

با صدای گلوله  روی زمین افتاد .گوشش هنوز زنگ می زد .نور چراغ بالای سرش اذیتش می کرد .دستش را حرکت داد تا بتواند ساعتش را ببیند .عقربه بزرگ ساعت خم شده بود .

*

وقتی از کنار مرد خون آلودی که روی زمین افتاده بود ،می گذشت ساعتش را نگاه کرد . یک ساعت مچی جفتی که عقربه بزرگ یکی از ساعتهایش خم بود .با اینکه با همه ساعت های دیگر فرق داشت ولی می دانست ساعتش درست است .مثل همه آن ساعت های دیگر .ساعت 6:50 بود .

می دانست باید از این خیابان بگذرد .برای همین هم وارد خیابان شده بود .اگر قرار بود جای دیگری باشد ،پس حتماً همان جا بود .همه مغازه ها خالی بودند .با چراغهای روش و ساعتهای بالای سرشان .فقط توی ویترین یکی از مغازه ها یک ساعت بود .مثل ساعت خودش .یک ساعت جفتی که ساعت 7:00 را نشان می داد . با یک دستمال بزرگ سیاه که کنارش افتاده بود .نور چراغها اذیتش می کرد .

*

مرد بدن خون آلودش را از روی زمین بلند کرد کف زمین را با ورقه های آهنی پوشانده بودند . ورقه های آهنی تا آخر خیابان ادامه داشت .دکمه های کتش را بست و به طرف خیابان راه افتاد .توی خیابان از کنار کسی رد شد که می شناختش .اسلحه اش هنوز هم خالی نشده بود . از کنارش  گذشت .صدای زنگ گلوله هنوز توی گوشش بود .کسی که از کنارش گذشت یک دستمال سیاه روی چشمش بسته بود .حتما ًنور چراغها اذیتش می کرد .یک ساعت مچی روی دستش داشت .مرد می دانست نمی تواند ساعت را بخواند .اما مطمئن بود که ساعت کسی که از کنارش گذشت هنوز 7:00 نشده . به خیابان که رسید  همه چراغها روشن بود .نور چراغها اذیتش نمی کرد . همه مغازه ها خالی بودند .فقط توی ویترین یکی از مغازه ها یک ساعت افتاده بود .یک ساعت مثل همه ساعتهای دیگر .نمی توانست ساعت را بخواند .برگشت و راه افتاد به طرف اسکله .هنوز به آخر خیابان نرسیده بود که ساعتش را نگاه کرد .ساعت 7:00 را نشان    می داد .


نشد دیگه .وبلاگ بدون داستان اصلا لطفی نداره

|+| نوشته شده توسط رضا بهاری در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:11 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar