تبليغاتX
هنوز یک گلوله دیگر داشتم
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
مُردگی

از اتوبوس  که

هیچ

از اتوبوس  که پیاده شدم هنوز بوی نارنج توی دماغم بود .قبل از دوراهی کازرون بوشهر جایی است که اسمش را بلد نیستم ولی هر وقت از آنجا رد می شوم  بوی نارنج  میدهد و سبزِ سبز است .پر است از باغهای مرکبات ،با نخلهایی که از وسطشان گردن کشیده اند .اول صبح که رسیدیم هنوز نمی از باران  دیشب مانده بود  .بوی نارنج توي راه را یادم مي آورد .

ولی چه فایده به شهر که برسی ،همه جیز همان کثافتی می شود که می دانستی هست .البته اینجا دریا دارد .از هیچ که بهتر است .

وسایلم را ریختم تویاتاقی  که برایشان گرفته بودم و رفتم کنار ساحل  .مانده بودم اگر کسی پرسد دریا چطور بود چه بهش بگویم .

قشنگ بود .....

بزرگ بود .....

زیاد بود .....

هر چه بود برای خودش بود  .شاید بگویم وقت نشد بروم .

داشت ظهر می شد که رفتم توی پارکی که  نزدیک ساحل بود  و پُرش کرده بودند از قفس پرنده .روی نیمکتی نشستم که کنار قفس کبوتر ها بود .دور بود از بقیه قفسها ولی شلوغ تر از همه شان  .نیمکت روبرویم را هم سربازی اشغال کرده بود .

بچه ای پفک می خورد مردی سیگار می کشید و  دایم خم و راست میشد و سر و صدا می کرد .زني هم داشت با شوهرش پچ پچ مي كرد .

یکی از کبوتر ها هم داشت سر لانه ای که دو تا جوجه تویش بود ،با پدر و مادر جوجه ها دعوا می کرد .

بچه ای که پفک می خورد ،از جلوم گذشت  و روبروی قفس طوطی هایی که صدای مرغ می دادند ایستاد .کنار قفس مرغ و خروس ها .

زن  و مرد که  رو بروی مرد سیگاری ایستاده بودند ؛هنوز حرف می زدند که کبوتر قلدر  از توی لانه افتاد پایین .سر و صدای مرد سیگاری کنار قفس  قطع شد .زن  و شوهر هنوز حرف می زدند .انگار حواسشان به قفسي كه جلوش دايستاده بودند نبود .

سرباز هنوز زل زده بود توی چشمم  .انگار که  باید بشناسمش  .

پفک بچه تمام شده بود که دعوای کبوتر ها دوباره شروع شد .مرد سیگارِ دیگری روشن کرد و شروع کرد به رجز خواندن .

من هم زل زده بودم به صورت سربازی که به قیافه اش  می خورد  روز است نخوابیده .

می شناختمش .

قرار بود داستانم را بنویسد و  معلوم بود  از همان اول هم میدانسته که توی این داستان هم قرار نیست هیچ اتفاقی بافتد .

هیچ

|+| نوشته شده توسط رضا بهاری در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 18:9 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar