| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
سه سال پیش
تقدیم به همسرم که نا خواسته رهایم کرد .
برای هیچ کدام از دوست های جدیدم نگفته ام که قبلا ازدواج کرده ام .دوست های قدیمی ام می دانند ،نمی خواهم کسی بفهمد .نه برای اینکه فراموشش کنم .چون فراموشم نمی شود .فقط برای اینکه بقیه به خودشان اجازه ندهند ،برایم دل بسوزانند . شاید هنوز آنهایی که دارند نوشته ام را می خوانند ،فکر می کنند دارم داستان می نویسم .باور اینکه زمانی عاشق کسی بوده ام برایشان سخت است .آنقدر خوب نقش بازی کرده ام که اگر به یکی از آشناهای جدیدم بگویم من قبلا ازدواج کرده ام ،فکر می کند دارم مسخره اش می کنم . البته شرایط خوبی هم داشتم .۲۴ سالم است .توی این دوره هم معمولا ۲۴ساله ها مجردند .لازم نبود که همه جا جار بزنم که چهار سال پیش ازدواج کرده ام و یک سال بعدش ........ برای افسردگی شدیدی هم که بعد از حادثه آمد سراغم چند تا دلیل مسخره سر هم کردم . و اما دلیل اینکه دارم دست خودم را رو می کنم : دوست ندارم دروغ هایم را تا ابد ادامه دهم . چرا باید پنهان کنم که این اخلاق نخراشیده و قیافه نتراشیده ام زمانی برای کسی دوست داشتنی بوده ؟ کسی که صدایش هنوز توی گوشم صدا می کند . "اگه من مردم چی کار می کنی"؟ گفتم :می آم سر قبرت گریه می کنم ممممممممممممممم ممممممممممممم وبعد بغض های الکی و گریه های مسخره . می گفت :دوستت ندارم .تو اصلا آدمی نیستی که بشه دوستت داشت .معلوم نیست کی جدی هستی ،کی شوخی می کنی .همیشه هم از زیر کار در می ری . می گفتم :زن ذلیل نیستم .در ضمن هر وقت این حرف رو زدم بدون دارم شوخی می کنم . می گفت :اگه دو روز بگذره و تو نتونی چند نفر رو سر کار بگذاری ،دق مرگ می شی . راست می گفت . من همینم که هستم .هیچ امیدی هم به عوض شدنم نیست . پایان . . . . پس فردا دارم می رم خدمت .تنها چیزی هم که اذیتم می کنه اینه که مجبورم ریشم رو بتراشم و اینکه چند وقتی از وبلاگ و دوست های اینترنتی ام دور باشم .عادت کرده بودم بهشون . خصلاصه اگر بدی دیدید حلال کنید .اگر هم ندیدید ،یه کم بیشتر دقت کنید . |+| نوشته شده توسط رضا بهاری در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 3:35 |
تلوزیون هیروشیمای من
وقتی از کسی شنیدم که صدا و سیما بخشنامه داده است که آخر همه سریال هایی که تولید می شود ،باید خوب باشد ،باور نکردم .اما این آخری مجبورم کرد که این حقیقت نه چندان قابل تحمل را به خودم تزریق کنم .
میوه ممنوعه یا نهایت ابتذال در صدا و سیما . چند قسمتی از این سریال را دیدم تقریبا نصفش را و قسمت آخرش هم جزء همین ها بود .سریالی با بازیگری درخشان بازیگران پیر کسوتی چون نصیریان که انکار جز کج راه رفتن کار دیگری بلد نیست و از همه افتضاح تر بازیگر نقش فرزاد که در بهترین حالت یک کپی درجه دوازدهم از جیم کری بود .با آن ادا های زشت و افتضاحی که از خودش درمی آورد .به جرات می گویم که بازیگر نقش بالتازار در فیلم ناگهان بالتازار اثر برسون ،به اندازه یک سر و گردن و تنه و دو تا پا از این بازیگران بالاتر است .و امروز هم توی اخبار آقای رییسِ سازمانِ بی ادبِ صدا و سیما ،که انگار جز توهین کردن به شعور مردم کاری ندارد ،در سخنرانی اش از سازندگان این سریال ها تشکر کرده و از این که این سریال ها توانسته اند پیام های مذهبی را به مردم منتقل کنند اظهار خرسندی فرمود . پیام های مذهبی ......... آن هم در فیلمی که جز چند آیه قرآنِ بر سر نیزه رفته نشان دیگری از مذهب نداشت .فیلمی که علاوه بر به مسخره گرفتن دین ،نیم نگاهی هم به دهان ادبیات این مملکت انداخته و داستان شیخ صنعان را هم مورد عنایت ویژه قرار داده بود . نمی دانم چرا این تلوزیونی ها عادت کرده اند هر جا اسمی از مذهب آمد ،زور زورکی چند تا آخوند و حاجی و سید ،بچپانند توی فیلم . فیلم آماتور را نگاه کنید .شخصیتهای این فیلم ،یک فاحشه ،یک نویسنده داستانهای پورنو ،یک سازنده فیلم های پورنو و حسابداری که برایش کار می کرده به همراه دو جنایتکار هستند .این فیلم مذهبی تر است یا آن سریال ؟ فیلم های تارکوفسکی مذهبی ترند یا این سریال ها ؟ فیلم های برسون چطور ؟ البته مقایسه مسائلی که این فیلمها در مورد آن بحث می کنند با آن سریال شبیه مقایسه کتاب قبض و بسط شریعت با کتاب جوانان چرا است .از نظر فرم هم مثل مقایسه آخرین فیلم دیوید لینچ با آخرین فیلم شاهرخ خان . و آن دیگری "اغماء" یعنی هیچ راه دیگری برای نشان دادن مرموز بودن فضای فیلم پیدا نمی شد که عوامل فیلم تصمیم گرفتند چراف ها را خاموش کنند که بازیگران بدبخت مجبور نشوند توی تازیکی کتاب بخوانند ؟ و در آخر نتیجه چیزی نیست به جز فیلم ها و سریال هایی که به قول سعید عقیقی در ژانر کمدی ناخواسته تولید شده اند . |+| نوشته شده توسط رضا بهاری در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 1:37 |
عنوان ندارد
آدمهای توی داستان باید برای کار هایی که می کنند انگیزه داشته باشند .باید معلوم باشد چرا کاری را کرده اند یا چرا کاری را نکرده اند .اما من اینجور نیستم .نمی دانم چرا اینجا نشسته ام .اینجا ،توی داستانی که وسط یک زمین سوختهء سیاه ،با شبکه های در هم رفته و اتاقکهای خون آلود که بوی گوشت سوخته و چربی گندیده می دهند ،می گذرد .با گربه هایی که آنقدر آشغال دم دستشان هست که لازم نباشد برای بزرگ کردن نوه ،نتیجه هایشان مزاحم موش هایی بشوند که بعضی وقتها از خودشان بزرگ ترند .
نشسته ام توی مغازه جگرکی و یک بشقاب خونی ،جگرِ نیم سوخته جلوم است که شاید باید بخورمش . گرسنه نیستم .بوی خونِ سوخته حالم را به هم می زند .حتی اگر گرسنه هم بودم حالم را به هم می زد . شاید قرار است کسی بیاید . شاید ولی من که یادم نمی آید .یعنی چیزی نبوده که یادم بیاید .چشمم را که باز کردم اینجا بودم .وسط داستانی که نمی دانم چیست .اصلا چشمم را هم باز نکرده ام .از همان اولش باز بود .از همان اول هم روی همین صندلی چرکِ این مغازه چربِ نیم سوخته نشسته بودم ،صدای ترکیدن مگسهایی را گوش می دادم که به حشره کش برقی آویزان به سقف می خورند و زل زده بودم به بشقاب خونی جلوم . حالا هم که بیرون می روم ،به این خاطر نیست که جایی کار دارم ،یا اینکه از اینجا خسته شده ام .حتی مجبور هم نیستم . شاید ،فقط به خاطر این است که دارم بیرون می روم . |+| نوشته شده توسط رضا بهاری در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 2:0 |
مسیر را که بروی ،اگر سرت مثل من آنقدر پایین افتاده باشد که فقط جلو پایت راببینی ،نگاه جذب خیلی چیزها می شود .پوست پسته ،ته سیگار ،دستمال کاغذیِ مفی ،بیست و پنج تومانی که کنار دیوار افتاده و ....
نگاه که می کنی یک خط کاشی قرمز می بینی که نقشش با بقه کاشی ها فرق دارد .خطی که توی تمام امتداد پیاده رو هست .کاشی های قبلی را کنده اند و به جایش این کاشی ها را چسبانده اند .آنقدر حواست به کاشی ها است که نمی بینی ،دختری که از روبرویت می آید حواسش به تو نیست و قرار است محکم بهت تنه بزند و بعد هم بگوید :حواست کجاست؟ بعد از اینکه دختری که قرار بود بهت تنه بزند ،تنه اش را زد و گفت حواست کجاست و ول کرد رفت .دیگر کاشی های قرمز را نمی بینی .جایشان را به کاشی های سفید داده اند .کاشی های سفیدی که نقششان با بقه کاشی ها فرق دارد . زوایای پنهان داستان :در زیر کاشی ها چیزی وجود داشته است لوله آب سیم برق و .... این ابهام در اینکه چه چیزی زیر لوله هاست پایان باز داستان را سبب می شود . نتیجه اخلاقی :فرقی نمی کند که زیر پایتان لوله آب باشد یا فاظلاب ،مواظب باشید به کسی تنه نزنید .گرچه به لطف شهرداری این کاشی های کوفتی همه جا هستند . |+| نوشته شده توسط رضا بهاری در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 6:54 |
یادداشت های روزانه’ صبح دوشنبه
ـ ((چنان فريادي زد که نيم متر از جا پريدم .با اينکه جلوم ايستاده بود و مي ديدمش ،خيلي جا خوردم .به قيافه اش نمي آمد ديوانه باشد .مردي بود با يک لباس معمولي ،يک قيافه معمولي .يک عينک دودي معمولي هم زده بود به چشمش و مثل بقيه آدمهاي آنجا ساعت نه شب را براي قدم زدن توي پياده رو انتخاب کرده بود .
بعد از اينکه به خودم آمدم ،ديدم همه چيز برايم غريبه شده .با اينکه توي خيابان خودمان راه مي فتم ،حس مي کردم قبلا اينجا نبوده ام .همسايه ها را که بهم سلام مي کردند نمي شناختم .......)). اين نقل قول يکي از بيماراني است که ماندن در اينجا را برايم قابل تحمل مي کند .دو هفته اي مي شود که هر روز ويزيتش مي کنم .قبلا هم زياد مي ديدمش ولي نه هر روز . تا امروز حدود يک سال است که اينجا کار مي کنم .قبلا دکترِ يکي از بيمارستان هاي توي شهر بودم ،بخش اعصاب و روان . صبح مي رفتم و ظهر ،يا بعد از ظهر ،بر مي گشتم خانه .آن موقع هنوز با پدر و مادرم زندگي مي کردم .مدرک فوق تخصصم را هم نگرفته بودم .مدرکم را که گرفتم ، زندگي ام را جمع کردم ،آمدم اينجا .پدر و مادرم هم هر از گاهي بهم سر مي زنند . سخت است ولي بعضي وقتها سوژه هايي پيدا مي شود که ارزش مطالعه را دارد .تا امروز پنج تا .ولي هيچ کدامشان مثل هومن نبوده اند .?? ساله است .يک معلم خوب ،يک همسايه محترم ،يک پدر دست و دل باز و..... که به گفته خودش از وقتي صداي داد زدن ديوانه اي را توي خيابان شنیده هيچکس را نمي شناسد . پدر و مادر و زن و بچه اش هر از گاهي مي آيند سراغش .وقتي آنها را مي بيند مي داند کي هستند .ازش که مي پرسم ،مي گويد : پدر ،مادر و فلاني و فلاني ولي هيچ کدامشان را نمي شناسم . حتي هر روز که مرا مي بيند مي پرسد :(( آقاي دکتر شما کي هستيد)) ؟ ¤ امروز صبح که از خواب بيدار شدم دماغم را بالا کشيدم و يواشکي از اتاقم زدم بيرون براي روپوش پوشيدن رفتم توي اتاق سرپرستي .تخته شاسي و خودکارم را هم از کنار پرستاري که روي صندلي اش چرت ميزد ،برداشتم . دو تا مريض توي اتاق کنار سرپرستي هستند که سعي مي کنم هيچ وقت از صد متري شان هم رد نشوم .دو تا قلچماقِ سيگاري که هفته اي يکي دو بار مي ريزند سر بقيه مريض ها و حسابي کتک کاري راه مي اندازند .يک رفيق کوتاه قد هم دارند که نمي دانم اتاقش کجاست .اسمش مرادي است و خيال مي کند دکتر است .به تنهايي مي تواند اندازه چهل تا پيرزن نود و هفت ساله چرت و پرت بگويد . هزاز بار هم به اين پرستار گفته ام که يک روپوش برايش بخرد که دست از سر من بردارد .ولي کو گوشِ شنوا ؟ البته پرستار هم منتظر است که من چيزي بگويم تا برعکسش را انجام دهد .حسابي با من لج کرده .من هم ازش خوشم نمي آيد .براي همين هم بود که وقتي ديدم خوابش برده صدايش نزدم و رفتم توي حياط . تازه رفته بودم توی حیاط که هومن را دیدم .صدایش که کردم ،آمد و گفت :سلام دکتر شما کی هستید ؟ من هم دماغم را بالا کشیدم و گفتم :مگه فرقی هم می کنه ؟ و بعد با هم راه افتادیم طرف پاتوقمان یک میز شطرنج بود که از ساختمان اصلی فاصله نسبتا زیادی داشت .نشستیم روبروی هم و دوباره همان سوال و جواب های همیشگی شروع شد .هنوز به مسایل و مشکلات بچگی اش نرسیده بودم که وقت دارو شد همان پرستاری که داشت چرت می زد ،آمد کنارمان قرصهای هومن را با یک لیوان آب گذاشت جلوش و قرصهای من را هم با یک لیوان آب جلو من .بهشان گفته ام که هر روز جند تا قرص ویتامین برایم بیاورند تا جلو مریض ها بخورم .وقتی ببینند من هم قرص می خورم راحت تر زبانشان باز می شود . بعد از گذاشتن قرص ها صبر کردم برود که نرفت .زنیکه فضولِ گند اخلاق داشت با اخم تخته شاسی را دید می زد که ببیند چه نوشته ام .قبلا هم یک بار به خاطر بد اخلاقی با یکی از مریض ها و پررو بازیی که جلو من در آورد ،چنان زدم توی صورتش که جای انگشتهام تا سه روز بعدش هنوز پیدا بود . من هم زل زدم توی چشمش و گفتم بله ؟ که سرش را انداخت پایین ورفت . دماغم را بالا کشیدم و گفتم خوب ؟(با هومن بودم که قرص ها ریخته بود جلوش وچنان نگاهشان می کرد که انگار هیچ وقت قرار نیست خورده شوند .) دوباره گفتم :نمی خوای بخوری ؟و همزمان قرص هام رو گذاشتم کف دستم که بریزمشان توی حلقم جواب داد :نه . و تا خواستم بپرسم چرا خودش شروع کرد : ـ(( ببین دکتر الان پنج ساله که من اینجام شما هم که از پارسال اومدی .پرستار ها هر روز چند تا قرص با یه لیوان آب برای همه می برند .قرص های من از پنج سال پیش تا حالا بیست بار عوض شده .سفید صورتی ،آبی ،قرمز .تعدادش هم فرق کرده .وقتی هم می پرسم چرا جواب می دید برای تثبیت وضعیت روانت لازمه . من دیوونه ام خر که نیستم .می فهمم تنها چیزی که می تونه وضعیت روانی ما رو ثابت نگه داره چیه .همون چیزیه که خودش همیشه ثابت بوده همین یه لیوان آب رو می گم )). بعد هم لیوان آبِ جلوش رو یک نفس سر کشید . زل زدم توی چشمش و دماغم رو کشیدم بالا .برای اولین بار توی زندگی ام دیدم هیچ جواب راست و دروغی رو برای قانع کردن کسی که رو برویم نشسته ندارم . اولش با خودم گفتم ،از کسی که فقط به خاطر داد زدن دیوانه دیگری مثل خودش ،چنان قاطی کرده که هیچ کس را نمی شناسد ،همچین حرفی زیادی بعید است .ولی بعد دوباره گفتم "اصلا شاید دیوانه نباشد .حرفی که اگر بیست دقیقه پیش می شنیدم ،از خنده روده بر می شدم . خواستم دماغم را بالا بکشم که دیدم نمی شود پر تر از آن شده بود که بشود تخلیه اش نکرد .من هم لبه روپوشم را آوردم بالا و چنان فین کردم که نیم کیلو ژله لیمو چسبید به روپوش . سرم را که بالا می آوردم ،دیدم خانم لجن همراه دو تا همسایهء قلچماقش و آن دیوانه دیگر که فکر می کرد دکتر است .،دارند می آیند .هومن هم که از خنده روده بر شده بود . فکر کنم دیده بودند که چه سوتیِ بدی داده ام .من هم خودم را زدم به بی خیالی ،قرص های توی دستم را ریختم و لیوان آب را سر کشیدم . هومن هنوز می خندید که که این چهار تا عفریت رسیدند بهمان .تا خواستم بلند شوم دو تا قلچماق ریختند روی سرم .خانم پرستار هم چنان بی خیال ایستاده بود که انگر هیچ خبری نیست . روپوشم را درآوردند ،دادند دست آن یکی رفیقشان که فکر می کرد دکتر است .هومن هنوز می خندید و پرستار هم تخته شاسی را برداشته بود و نگاهش می کرد .آن موقع هنوز چیزی تویش ننوشته بودم . زنجیری ها دست و پایم را گرفته بودند داشتم از ترس می مردم .هومن هنوز داشت می خندید .آن یکی هم که فکر می کرد دکتر است ،داشت داد و بیداد می کرد که رو پوشم را به گند کشیده و...... هزار بار به این پرستارِ نفهم گفتم که یک روپوش به این بدهند که دست از سرِ من بردارد . خلاصه ،تحت الحفظ مرا بردند درِ اتاقم و خوش بختانه توی اتاق ولم کردند و رفتند .اگر می دانستم پرستارِ بخش به خاطرِ سیلی که بهش زدم می گذارد همچین بلایی سرم بیاورند .،جوری می زدمش که دندان هایش بریزد بیرون . الان هم که ماجرای دیروز یادم می آید ،تنم مور مور می شود .تا صبح دو ساعت بیشتر نخوابیدم .بیدار هم که شدم رفتم توی اتاقِ سر پرستی .روپوشم نبود تخته شاسی و خودکار را برداشتم و آمدم اینجا .الان هم پشت درخت های ته باغ دراز کشیده ام که کسی مزاحمم نشود تا یادداشت های روزانه ام را تکمیل کنم . شاید روزی بتوانم ازشان استفاده کنم .البته تا حالا که ثمری نداشته .نه یادداشت ها ،نه نامه هایی که برای رییس بیمارستان می نویسم . تا حالا چهار بار نامه نوشته ام تا چند نفر از مریض ها مرخص کند .ولی مرخصشان که نکرد هیچ جواب نامه هایم را هم نداد .این کارش را درک می کنم .چون یکی از مریض ها به خواهرش تجاوز کرده بود ،دو تا شان آدم کشته بودند ،آخری را هم اگر ول می کردند بعید نبود کسی را بکشد .البته دلایل کار های همه شان کاملا منطقی بود . ولی این یکی ،هومن ،جایش اینجا نیست .آزارش حتی به یک مورچه هم نمی رسد . درست نیست فقط به خاطر اینکه دیگر دوست ندارد اطرافش را همان جوری ببیند که قبلا می دیده .،توی همچین جایی حبس کنند . البته نمی خواهم بگویم اینجا جای بدی است .مسلما آدم هایی مثل آن دو تا قلچماقِ زنجیری که دایم سیگار می کشند و آن رفیقشان که فکر می کند دکتر است ،را نمی شود بین مردم نگه داشت .ولی هومن ...... اگر رییس بیمارستان بخواهد دوباره لجبازی کند که هیچ .ولی اگر بخواهد منطقی باشد مرخصش می کند . اخر هومن اصلا جایش اینجا نیست .باید راحت زندگی کند .مثل بقیه آدمهای معمولی . امضا رضا بهاری صبح سه شنبه ساعت ۸:۳۰ |+| نوشته شده توسط رضا بهاری در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 5:14 |
او یک مرد بود ...., نبود؟
آن مرد آمد.
آن مرد از وقتی که آمد معلوم بود از آنهایی است که پاچه می گیرند . قیافه اش مثل سگ های گله نبود .مثل گرگ هم نبود .حتی شبیه گربه هم نبود .شبیه آنهایی بود که پاچه می گیرند . چشم های جمشید خان را نگاه کردم که زل زده بود به چشم های مردی که قرار بود پاچه بگیرد .دستش را کرده بود توی جیبش و سردی لمس کردن تیغهء چاقوی ضامن دارِ باز شدهء داخل جیبش توی چشم هاش برق می زد . مرد رسید جلو جمشید خان ،پشت ترازو ایستاد و با صدای زبرِ سرما خورده ای گفت : دو کیلو شلغم . جمشید خان هم بلند شد و رفت حدود ۵/۱ کیلو شلغمِ چروکیده و له شده ریخت توی یک کیسه مشکی وگذاشتش روی یک کفه ترازو ٬بعدش هم ٬همزمان با گذاشتن وزنه ۲ کیلویی برش داشت .٬یعنی ۲ کیلو شلغم .مرد هم پولش را داد و شلغم ها را برداشت برد .فکر کنم جای دیگری می خواست پاچهء کس دیگری زا بگیرد ٬به ما که کاری نداشت . جمشیدخان گفت :حال کردی چطور کردم تو .....طرف؟ (منظور جمشید خان از کلمه حذف شده "پاچه" بود) حال نکرده بودم .یواش چیزی گفتم مثلِ "م م م م م م م م " یا "اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ" بعد هم فوری پشتش گفتم :خوب بقییه اش چی شد؟ (منظورم بقیه خاطره ای بود که جمشیدخان قبل از آمدن مرد داشت تعریف می کرد بود.) دست کرد سیبی از سینی پشت سرش برداشت و دوباره روی جعبه میوه ای که صندلی اش شده بود لم داد .چاقوی ضامن دارش را که خیلی وقت پیش خراب شده بود و بسته نمی شد را از توی دخل برداشت و چنان چپاندش توی سیب که نصفه دیگر سیب هم که تیغه کوتاه چاقو بهش نمی رسید ٬جر خورد .نصفه سیب را که به من داد ٬گفت :خلاصه کلانتری یه کانالِ فاضاب داشت که یه نفر آدم راحت ازش رد می شد . اسم کلانتری را که آورد پرسیدم :کلانتری ؟ ولی تا جمله اش را تمام نکرد حواسش بر نگشت . گفت :ها ٬حواسم نبود .اون مالِ یه قضیه دیگه است .جریانِ عباس رو می گفتم . وقتی فهمید به گوش من رسیده که چه گهی خورده ٬از ترس داداشش رو که یه زمانی با هم شریک بودیم فرستاد که واسطه بشه ٬ولی من بچه ها رو برداشتم رفتم سراغش ..... وقتی تعریف می کرد ،دهنش شده بود مثل ورودی چرخ گوشت و هی تو صورت گردش باز و بسته می شد . منتظر بودم بگوید :((بعد هم زدیمش سرِ سیخ و جات خالی ٬عجب کبابی شد .)) ولی نگفت قضیه به کتک کاری همین چیز ها ختم شد .آخر سر هم کفت :"حالا هم از دو فرسخی که من رو می بینه سلام می کنه." "سلام" این "سلام" را دختری گفت که پشت پیشخوان ایستاده بود .بعدش هم گفت :((یه پلاستیک بده می خوام پرتقال بردارم .)) جمشید خان گفت :سوا کردنی نیست .خودم میدمت .چقدر می خوای؟ جواب داد :۳ کیلو . بعد جمشید خان رفت سراغ پرتقال ها . دخترک خیلی باحال بود .همه اش می خندید .مثل بقیه دختر های ۱۴ـ۱۳ ساله ٬قدش خیلی بلند نبود ٬چهار انگشت بلند تر از جمشیدخان .فضول هم بود هی به جمشید خان می گفت :((این رو بر ندار ٬خرابه ٬اون رو بر ندار لک داره ....)) آخر سر هم که جمشید خان کیسه رو بهش داد .٬نگاهی به پرتقال های توش کرد و گفت :"اصلا نخواستم" و رفت بیرون . دست جمشید خان رفته بود توی جیبش و بیرون رفتن دختر را نگاه می کرد و باز چشم هاش برق چاقو و از این چیز ها داشت .من هم الکی نگاهی به ساعتم کردم ٬که یعنی کار دارم .بعد هم وقتی داشتم از روی صندلی مدل جمشید خانی ام بلند می شدم٬ گفتم :((با این پسر کچله ٬"مجید" قرار دارم .باید برم .خدا حافظ .)) دست دادم و آمدم بیرون. از خیابان که رد می شدم یادم آمد نصفه سیبم را نخورده ام .جا مانده بود روی پیشخوان ٬بغل دست نصفه سیب جمشید خان ٬کنار چاقویی که آن موقع تازه یادم افتاد از همان اول توی جیب جمشیدخان نبوده . فکر کنم سردی لمس کردن چیزی که توی چشم هاش برق می زد مال دسته کلیدی چیزی بوده .شاید هم انعکاس نور از مو های فرفری زردش .اصلا به من چه. |+| نوشته شده توسط رضا بهاری در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 2:16 |
یک داستان بد
من رضا هستم
سعی میکنم داستان بنویسم .خیلی وقتها زور می زنم تا داستان خوبی به ذهنم برسد که بنویسمش،که البته وقتی می نویسمش میبینم که دیگر خوب نیست .من هم اینبار زور نمی زنم .یک داستان بد مینویسم .مثلا برای اینکه تو وقتی داستان را می خوانی فضایش را لمس نکنی و نوشته برایت مصنوعی باشد خودم را از آن حذف نکردم و همان اول نوشتم : من رضا هستم داستان قصه مردی تنها با معرفت و غیره است در اتاق به هم ریخته اش از ساعت ۳ تا ۶ صبح .... قبل از بلند شدن شدن از پشت میز کامپیوتر ،دکمه پاور کیس را فشار داد و فیلمی را که دیده بود قبل از خاموش شدن دستگاه از آن بیرون کشید . کتابی را از زیر تخت برداشت با کاغذی از جزوه ای یک رو چاپ شده وخودکاری از جیب شلواری آویزان انداختشان روی تخت و گفت "میخوام داستان بنویسم "(با صدایی که راوی دانای کل محدود که نمی توانست افکار مرد را بخواند بشنود در بقیه داستان هم همین جوری است ) اما احساس کرد که باید برود دستشویی به حساب کرنومتر موبایلم کار مرد ۲۲۷ شانیه( غلط های املایی در یک داستان بد امری طبیعی است ) بیشتر طول نکشید . از دستشویی که برکشت روی تخت دراز کشید . زندگی اش را گشت تا شاید از هر کجایش تکه ای بکند تا پازلی کوچک تر ازش در آورد .همیشه خاطره های بدتر زود تر می آیند .مرد هم مثل من همین جوری بود . شروع کرد به نوشتن . خوتکارش را چنان با مهارت روی صفحات کاغذ می رقصاند که کلماتش بعد از نوشته شدن هم مثل رقصندگانی بنگ کشیده در هم می لولیدند . روزی را یادش آمد که توی توالت خوابگاه صفرا بالا می آورد بوی دود سیگار و طریا دو باره زد زیر دلش احساس کرد تختش شده عین تختی که توی خوابگاه داشت با نردبانی که زیرش آویخه بودند .آنقدر بلند که اگر ازش می افتاد مخش له میشد .دستهایش را روی سرش گذاشت .سر دردش شروع شده بود .گاهی سرش چنان درد میکرد انگار از تخت افتاده باسد . بعد هم روی چند کلمه اول نوشته ای را که هنوز شروع نکرده بود خط کشید و کاغذ را دور انداخت . دستهایش را توی ریشش کرد و شروع کرد به فکر کردن . من هم خیلی با ریشم ور می روم بهترین کاری است که وقتی هیچ کاری نداری می شود کرد .بیچاره زنها . دو باره شروع کرد به نوشتن اما این اینبار فکر هایش را توی دلش گفت که کسی نشنود . اما کاغذش را که می شد خواند : ((بار اولی که دیدمت ،وقتی رویم را برگرداندم ،قیافه ات یادم رفت و اولین باری که خواستم حرفی به تو بزنم برای دست انداختنت بود .خودم هم نفهمیدم چه شد که دیدم دارم برایت چیزی مثل این می نویسم. )) مرد احساس می کرد که انگار بهترین داستانی که خوانده است را دارد می نویسد .تند و تند می نوشت اگر ولش می کردی توی ۲ساعت برایت رمان می نوشت .همان طور که توی ۵ دقیقه ۸ صفحه نوشت . اما من ولش نکردم .بهترین جا برای تمام کردن یک داستان بد همین جا است .پس من به عنوان راوی داستانِ خودم ،آخر داستان مرد را می نویسم. مرد در حالی که اصلا احسلس خستگی نمی کرد نگاهی به ساعتش انداخت . ۴:۳۰ هنوز یک ساعت و سی دقیقه به آخر داستان مانده بود .او چراغ اتاق را خاموش کرد و به تختش رفت .تصمیم داشت بقیه داستان را بخوابد . |+| نوشته شده توسط رضا بهاری در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 2:12 |
|
درباره وبلاگ
![]() یادش به خیر
قدیم ها .......... این هم قدیمی شد . حالا قیافه خودم که هیچ حال و روز خودم را هم نمی فهمم منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 پيوندها
رفیق آببوفرشته توانگر آلماهمان مم مجید خادم علی رضا جعفری حسین علیزاده استاکر "نوشته های من درباره سینما" علی یوسفی پلنگ صورتی قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |