تبليغاتX
هنوز یک گلوله دیگر دارم
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
برای مجید
در عصر اسلوب های فکری عنان گسیخته ،ارزش ها را با بی پرمایی تمام می توان کنار گذاشت و فردا به سرعت می تواند بر امروز یا دیروز پیشی بگیرد

ایهاب حسن

.....بعضی ممکن است آثار نویسندگانی از جمله اکثر نویسندگان زن آمریکای معاصر (که دغدغه اصلی شان خوب یابد ،هنوز انتشار سلیس همان چیز هایی است که ریچارد لاک آنان را گزارش های خبری سکولار خوانده است ) آثاری در مقام مقایسه پیشا مدرنیستی بدانند .

جان بارت

یک نویسنده مستعد با اصول زیبایی شناسی خاص خود به میدان می آید و این که دیگران در باره اصول زیبایی شناسانه او چه می اندیشند اهمیتی نخواهد داشت

جان بارت

گاردنر تصریح می کند که دلش می خواهد که همه ، کتابهایش را دوست داشته باشند و گس پاسخ می دهد دلش نمی خواهد همه کتابهایش را دوست داشته باشند همان طور که دوست ندارد همه دخترش را دوست داشته باشند .

جان بارت

دلم می خواهد نوشتارم را تغییر دهم البته هرگز هدف عامه پسند کردنش را ندارم و هنوز هم همان درک گذشته را از زیبایی در ذهن دارم و آن چیزی را می نویسم که به نظرم زیبا بیاید و اگر نخواهم داستانهایم را سه پرده ای بنویسم ،یعنی برایش یک اتفاق گنده دست و پا کنم و آخر داستان هم نوشته را تمام کنم ، هیچ وقت این کار را نمی کنم . همان طور که تا حالا نکرده ام چون با فکرم نمی خواند .اگر چه خیلی ها قبلا بهم گفته اند و هم نظر شان هم خودشان برایم عزیز بوده اند  .

در هر حال من همانم که خواهم بود نه همین که هستم و همان که قبلا بودم   

مخلصیم

فظ

|+| نوشته شده توسط رضا بهاری در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:48 | 
سلام
الان که داستان و نظرات رو می خونم حس می کنم کم کم دارم به بیراهه میرم ./نظر هومن درسته همه داستان صرف چرا های علت و معلولی شده و آنقدر پیچ دار که خواننده من باید برای خواندنش خودش رو جای قهرمانهای داستانهای عامه پسند آگاتا کریستی بگذاره .نوشته های من کم کم داره شکل داستان بودن خودش رو از دست می ده و تبدیل میشه به یک معما .از اونهایی که توی روزنامه دیواری های مدرسه می نوشتند .خلاصه اینکه تصمیم  گرفتم اینجور نوشتن رو فعلا کنار بگذارم .یک داستان سر راست بنویسم .یک قصه .فقط برای اینکه حال و هوای نوشته هام رو عوض کنم .البته دیگه دوست ندارم توی نوشته هام مثل آیزنشتاین عمل کنم .یعنی همه چیز رو به طرف یک معلول مشخص بکشم و بگم جز این نیست .شاید بهم بگن داستان اینجوری دیگه طرح درستی نداره ولی بی خیال .همین که خواندنی باشد بس است .یعنی فعلا بس است .تا شاید از این حال و هوای مالیخولیایی بیام بیرون .

از نظرهایی که به داستان دادید ممنون خصوصا هومن و نجوا ،چون با نظرات اونها به این نتیجه رسیدم .

در ضمن به این زودی ها چیز جدیدی نمی گذارم

|+| نوشته شده توسط رضا بهاری در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:1 | 
سلام
دوستانی که نظر می گذارند یا میل میفرستند .لطفاً ادرسی چیزی هم از خودشون بگذارند

 ممنون

|+| نوشته شده توسط رضا بهاری در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:39 | 

اینجا هم توی این یک سال عین  سر خودم کچل شده بود .خانه هایش یکی در میان ریخته بودند .بعضی هایشان راداشتند می ساختند بعضی ها را هم نه .تا پارسال محله شلوغی بود .توی این ساعتها که آفتاب هنوز تند نشده بود ملت عین بز هایی که توی آشغاها دنبال کاغذ پاره می گردند که بجوند ،توی کوچه ول بودند .اخلاق گربه هایش هم مثل الان نبود که آدمهای دور و برشان را به پشمشان هم حساب نکنند .هوا که گرمتر می شد چنان بوی لاش مرده ای از همه جای محل در می آمد که موی دماغ آدم زرد می شد الان گرمایش فقط دستم را اذیت می کرد  که زیر مچ بند هایی که مجبور بودم با پیراهن آستین کوتاه بپوشم عرق کرده بود و خارش داشت .

به کوچه مان که رسیدم یک چیزی توی دلم ول شد .وضعش از همه جا خراب تر بود .تنها خانه سالمش همان خانه قدیم خودمان بود .آنقدر سالم که هنوز سقف داشت .کلیدم هنوز در را باز می کرد .داخل حیاط که می شدم یکی از آن مارمولک های سه وجبی از روی دیوار خزید و رفت توی ساختمان .شیشه در را شکسته بودند .توی سالن هم چند تا قرقری و حدود دو سه برابرش هم لول افتاده بود .با سی چهل تا کاندوم استفاده شده که اول که نگاه کردم نفهمیدم چیست .بوی تعفنی  هم می آمد که معلوم نبود از چیست .انگار یک گله آدم خودشان را اینجا خالی کرده بودند .جلو همدیگر .یک سالی که اینجا نبودم این چیز ها را هم ندیده بودم .کارم شده بود قورت دادن قرص های آرامبخش و روانگردانی که دکتر ها بهم می دادند .آنها را هم که از سه روز پیش دیگر نخورده ام .

لولها عین همانهایی بود که خودم دست می کردم .شب که می شد یک ورق کاغذ را از گوشه می پیچاندم  و از همانجا لوله اش می کردم .بعد هم با تُف می چسباندمش .می نشستم کنار دریچه ،سیخ را هم با پیکنیک داغ می کردم .من بودم و دو تا از بچه ها .رضا هم بود که نمی کشید .یعنی فقط سیگار می کشید و کنارمان می نشست .

ضبط صوتمان شجریان می خواند :

خانه ام آتش گرفته است

آتشی جانسوز

هر طرف می سوزد این آتش ......

چند تا دختر و پسر لخت وسط سالن روی هم غلت می زدند .

داد زدم : کدوم جاکشی شما رو اینجا راه داده ؟

یکی از دختر ها وسط کار برگشت و مثل کسی که توی صورت برادر کوچکش نگاه می کند گفت : ما هنوز اینجا نیومدیم .بعداْ می آیم .آن دو تایی که پای بساط نشسته بودند دیگر نبودند .رضا داشت سیگار می کشید .یکی از همان مارمولک های سه وجبی از کنار دریچه خزید تو و گفت از حمام بوی سوختی می آد .

رضا خندید .من هم خندیدم .

نشستم کنار رضا .از حمام بوی سوختگی می آمد .دو تا تزریقی توی راهرو حمام چرت می زدند .در حمام را باز کرم .

جنازه رضا را از همین جا بیرون کشیده بودند .سوخته .خودش را با کتابها و نوشته هایش و چهار لیتر بنزینی که از پسر همسایه مان قرض گرفته بود ،سوزاند .پنجره و شیشه های در را هم شکسته بود که آتش خفه نشود و تا ته بسوزد .حمام پر بود از خاک و خاکستر و کاغذ سوخته .با نوک کفشم کاغذ سوخته ها را به هم زدم .چند تا از کاغذ های زیری را می شد خواند .یکی را برداشتم که رویش نوشته بود مرده بر دیوار .

مُرده بر دیور

«خانه فرو ریخته مان کنار خانه های نوساز همسایه ها بیشتر به چشم می آمد .فکر نمی کردو بعد از یک سال هنوز خالی نگه اش داشته باشند .کلید را که توی قفل انداختم نمی داستم تو می روم یا نه .آمده بودم سری به محله دوران دانشجویی بزنم که دیدم توی حیاط خانه سابقم هستم .یکی از آن مارمولک های به قول همخانه ام سه وجبی از روی دیوار خزید و از زیر در بی شیشه ساختمان رفت تو .تقریباْ همه سقف ریخته بود .خانه را هیچ وقت اینقدر روشن ندیده بودم .فقط سقف حمام نریخته بود .از کنارش که می گذشتم از لای در بسته اش بویی می آمد که به نظرم تعفن چیزی بود .در را که باز کردم مارمولکی ددم که روی دیوار حمام مرده بود شکمش باد کرده بود و بوی گند می داد .هم اتاقیم خیلی این مارمولک ها را دوست داشت .آنقدر که ازشان نمی ترسید .پارسال توی همین حمام رگش دستش را برید .

افتاده بود روی زمین و بدن سفیدش توی زمینه قرمز می ترساندم خواستم بلندش کنم که مارمولک اولی از کنار در آمد تو  و گفت بوی سوختن می آد .

خنده ام گرفت .رفتم بیرون ،سیگارم را روشن کردم و نشستم کنار دریچه .مارمولک آمد کنارم نشست و گفت : از حمام بوی سوختن می آد .هم خانه ام هم کنارمان بود .داشت با تیغ رگش را می برید .

گفت :خون سیاهرگ آروم می آد بیرون رنگش هم تیره است .زیست شناسی می خواند .مثل خودم .خون آرام می آمد بیرون .رنگش هم تیره بود .من و مارمولک با هم خندیدیم .خونش مثل خون گوسفندی بود که روز عروسی عمویم سر بریدند .دوستش داشتم .از صبح تا وقتی که سرش را بریدند باهم بازی می کردیم .بعد یک یک نفر دیگر هم آمد که با ما بازی کند .بعد با گوسفند دعوا کرد و سرش را برید .خیلی گریه کردم .توی بغل مادرم خوابم برد .وقتی بیدار شدم باز هم گریه کردم .توی بغل مادرم نبودم .آمده بودم دانشگاه .سر خرگوشهای اتاق تشریح را خودم بریدم .خونشان آرام بیرون می آمد و رنگش تیره بود .مثل خون هم خانه ام که کنارم ایستاده بود .از دستهاش دیگر خون نمی آمد .

گفت ازحمام بوی سوختن می آد .

هنوز داشتم گریه می کردم .همخانه ام داشت دختر و پسر هایی را که توی هم می لولیدند نگاه           می کرد .یکی از پسر ها را شناخت .

هم خانه ام باز گفت :از حمام بوی سوختن می آد .

در حمام را که باز کردم مارمولک را دیدم که روی دیوار خوابیده بود .از زیر شکمش خون می آمد .

گفتم :از حمام بوی سوختن می آد .

گفت :نه بوی سوختن مالِ بعده .من رگ دستم رو بریدم .

وقتی برگشتم همخانه ام روی دیوار اتاده بود .خونی که از دیوار می ریخت روی زمین همه جا را گرفته بود .پسر و دختر ها هنوز روی هم غلت می زدند .پسری را که هم خانه ام شناخت ،                      می شناختم .خودش بود .» 

نمی دانم بقیه داشت یا نه .کاغذ که تمام شد انداختمش و راه افتادم که بروم .توی راهرو حمام چند تا سرنگ خونی افتاده بود که بی هوا پایم را روی یکیشان گذاشتم .سوزنش شکست و فرو رفت به کف کفشم .سوزن را که از کف کفش بیرون می کشیدم ،چشمم افتاد به مارمولکی که بالای چهارچوب در حیاط ،روی دیوار مرده بود .شکمش باد کرده بود و یکدسته مورچه توی کاسه چشمهاش وول می خوردند .خودم را دیدم که زیر چهارچوب در روی یکی از دختر ها افتاده بودم .همه آدمها داشتند نگاهم می کردند .همه مان خندیدیم .مارمولک روی دیوار هم برگشت و ما را با مورچه هایش نگاه کرد .او هم خندید .

جای زخمهای زیر مچ بندم ،دوباره ه خارش افتاده بود .

|+| نوشته شده توسط رضا بهاری در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:51 | 
پارسال نوشتمش
همین
 
برگ های خشک ٬برگ های زرد شده٬همان هایی که روی هم تلنبار شده اند.

همان هایی که توی کارتن زیر تختم ریخته .زیر برگهای دیگری که روی بعضی هایشان نوشته ام با یکی دو تا کپی شناسنامه ٬گواهی اشتغال به تحصیل تاریخ گذشته وچندتا لیست فیلم که قبلا دنبالشان بودم.

آشغال هایی که دیدنشان راحت تر است را رو گذاشته ام و دفترم را قایم کرده ام زیر آنها.

دفتر را با برگهای خشکش که صدای خش خشش شبیه صدای برگهای پاییزی نیست .

گاهی سراغش می روم .

بعد از کشتن.

بیشتر شبیه سقط جنین است .حرفهایم را هنوز متولد نشده به گور می فرستم .

 شاید تقاص مشق های ننوشته ام باشد .شاید هم نباشد .

بعضی وقتها که دلم برای مشق نوشتن تنگ می شود .سراغ دفتر می روم ٬هر کلمه که دستم برسد می کشم و دفن می کنم لای برگ هایش زیر بقیه برگ ها توی کارتن زیر تخت.

مرده را که نمی شود گذاشت توی ویترین مغازه ٬مردم حالشان به هم می خورد.

فقط گاهی وقتها یاد بودی ٬چیزی درست می کنم ٬می گذارم بقیه بخوانند .

مثل عکس پدربزرگ مرده ای روی سنگ قبرش .

ولی فقط عکسی است از پدربزرگ مرده ای .

همین .

|+| نوشته شده توسط رضا بهاری در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:0 | 
یک داستان نوشته بودمکه دو روزی هم توی وب بود .هولکی و با عجله.بار آخر که دیدمش فهمیدم از زور عجله طرحش را جا گذاشتم من هم برش داشتم .باز مینویسمش .جایم را عوض کرده اند حسابی سرشلوغ است .
|+| نوشته شده توسط رضا بهاری در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:13 | 
سلام
یک داستان توی ذهنم وول می خورد .فردا ،پس فردا می نویسمش .اسمش را گذاشته ام مُرده بر دیوار

خودم که خوشم می آید راستی شاید هم جور شد و آخر هفته دو روزی جیم شدم و آمدم شیراز .شاید .

|+| نوشته شده توسط رضا بهاری در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 18:10 | 
شب

همه نور خیابان از چراغهایی بود که بیرون  مغازه ها روشن کرده بودند .نور چراغها اذیتش نمی کرد .دکمه کتش را باز کرد .عرق کرده بود .هوا مثل هوای اوایل زمستان یک شهر گرمسیر بندری بود .حتی اگر سردش هم بود باز عرق می کرد .نگاهی به ساعت بالای در یکی از مغازه ها انداخت .یک ساعت جفتی که یک قسمتش مثل ساعت هایی بود که می توانست بخواند و دیگری یک ساعت که عقربه بزرگش از وسط خم شده بود. با زاویه 90 درجه .ساعت های سر در مغازه ها با هم فرق داشتند .می دانست نمی تواند بخواند شان .ولی مطمئن بود همه شان درستند .

پشت ویترین یکی از مغازه هایی که همه شان خالی بودند یک نفر افتاده بود با یک دستمال بزرگ سیاه که روی چشمهاش بسته بود .حتماً نور چراغها اذیتش می کرد .ساعتش را نگاه کرد .مثل ساعت خودش بود .ساعت 7 را نشان می داد .لبخند زد آنقدر کوتاه که نمی شد دید .

به طرف جایی راه افتاد که می دانست باید برود .آدمهای زیادی را ندید هیچکدامشان را هم قبلا ندیده بود ولی همه را می شناخت .

کنار دریا که رسید اسلحه اش را آرام از کنارش در آورد یک کلت 9 میلیمتری .خشابش را چک کرد .پر بود .15 گلوله .چند نفر دیگر هم سر رسیدند .همه شان را می شناخت .آنها هم او را می شناختند .نزدیک اسکله که رسید .درگیری شروع شد .گلوله ای که شلیک کرد یک نفر را از بالای جرثقیلی که  کنار اسکله بود انداخت پایین .هنوز صدای زنگ گلوله توی گوشش بود که دوباره راه افتاد .از کنار کسی گذشت که می شناختش .گلوله هایش تمام نشده بودند ولی دوست نداشت شلیک کند .از کنارش رد شد .

با صدای گلوله  روی زمین افتاد .گوشش هنوز زنگ می زد .نور چراغ بالای سرش اذیتش می کرد .دستش را حرکت داد تا بتواند ساعتش را ببیند .عقربه بزرگ ساعت خم شده بود .

*

وقتی از کنار مرد خون آلودی که روی زمین افتاده بود ،می گذشت ساعتش را نگاه کرد . یک ساعت مچی جفتی که عقربه بزرگ یکی از ساعتهایش خم بود .با اینکه با همه ساعت های دیگر فرق داشت ولی می دانست ساعتش درست است .مثل همه آن ساعت های دیگر .ساعت 6:50 بود .

می دانست باید از این خیابان بگذرد .برای همین هم وارد خیابان شده بود .اگر قرار بود جای دیگری باشد ،پس حتماً همان جا بود .همه مغازه ها خالی بودند .با چراغهای روش و ساعتهای بالای سرشان .فقط توی ویترین یکی از مغازه ها یک ساعت بود .مثل ساعت خودش .یک ساعت جفتی که ساعت 7:00 را نشان می داد . با یک دستمال بزرگ سیاه که کنارش افتاده بود .نور چراغها اذیتش می کرد .

*

مرد بدن خون آلودش را از روی زمین بلند کرد کف زمین را با ورقه های آهنی پوشانده بودند . ورقه های آهنی تا آخر خیابان ادامه داشت .دکمه های کتش را بست و به طرف خیابان راه افتاد .توی خیابان از کنار کسی رد شد که می شناختش .اسلحه اش هنوز هم خالی نشده بود . از کنارش  گذشت .صدای زنگ گلوله هنوز توی گوشش بود .کسی که از کنارش گذشت یک دستمال سیاه روی چشمش بسته بود .حتما ًنور چراغها اذیتش می کرد .یک ساعت مچی روی دستش داشت .مرد می دانست نمی تواند ساعت را بخواند .اما مطمئن بود که ساعت کسی که از کنارش گذشت هنوز 7:00 نشده . به خیابان که رسید  همه چراغها روشن بود .نور چراغها اذیتش نمی کرد . همه مغازه ها خالی بودند .فقط توی ویترین یکی از مغازه ها یک ساعت افتاده بود .یک ساعت مثل همه ساعتهای دیگر .نمی توانست ساعت را بخواند .برگشت و راه افتاد به طرف اسکله .هنوز به آخر خیابان نرسیده بود که ساعتش را نگاه کرد .ساعت 7:00 را نشان    می داد .


نشد دیگه .وبلاگ بدون داستان اصلا لطفی نداره

|+| نوشته شده توسط رضا بهاری در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 و ساعت 17:11 | 
سلام

پریروز یکی از نافرم ترین حمله های میگرنی توی این چند ساله رو پشت سر گذاشتم ولی باز خدا رو شکر که تصویری بود «توهمش رو میگم» حداقل فضای چند تا کار آینده ام مشخص شد .البته با آمپول ترامادولی که توی بهداری بهم زدند دیروز تبدیل شد به یکی از بهترین روزهای زندگی ام .

بگذریم تازه فرمانده هم بهم پیشنهاد داد دو روزی برم مرخصی .یه همچین چیزی توی آماده باش خیلیه

سه قطره خون هدایت را خواندم و کمی تا قسمتی از خودم خجالت کشیدم که فکر می کنم دارم داستان می نویسم .البته گرداب را که خواندم کمی از خجالتم ریخت .داستان چندان جالبی نبود .خلاصه اینکه شاید تا فردا پس فردا شیراز باشم

در ضمن پلنگ صورتی عزیز خجالت نمی کشی از این نظرات می گذاری ؟ مگه خودت پدر برادر نداری ؟

فظ

|+| نوشته شده توسط رضا بهاری در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 19:53 | 
عید سرباز همینه دیگه

دوست داشتید جای من بودید ؟

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط رضا بهاری در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 20:27 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar