| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
عبید
تا ضرورت نباشد خود را در رچاه نیفکنید تا سر و پای مجروح نشود.
رساله صد پند |+| نوشته شده توسط رضا بهاری در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 3:39 |
ضد مسیح
antichrist آخرین فیلم lars von trier که فیلمهای محبوبی مثل داگویل ، شکستن امواج ، احمقها ، اروپا ، و اپیدمیک و رقصنده در تاریکی را از او دیدم ، است.
این فیلم بر خلاف چیزی که دوستان در موردش می گفتند به نظرم نه تنها ضد مذهب نبود بلکه خیلی هم مذهبی بود. داستان زنی که بعد از تحقیق درباره جنایتها و قتهای قرون وسطی بر علیه زنان و زنده زنده سوزاندن آنها به این نتیجه رسیده بود که زنان واقعا شیطانی هستند و ... سه گدا - سه حیوانِ نامیرا - نماد های اندوه درد و ناامیدی روانشناسی که برای کمک به همسرش که به نظر می رسد به خاطر مرگ فرزندشان بیمار شده او را به خانه ای جنگلی می برد و در آخر زن را خفه می کند و جسدش را می سوزاند. سکانس آخر فیلم مرد در حال عبور از جنگل است . موسیقی کلیسایی به گوش می رسد و زنانی که صورتشان معلوم نیست با لباس های قدیمی در مسیر مخالف او قدم بر می دارند. |+| نوشته شده توسط رضا بهاری در شنبه هفتم آذر 1388 و ساعت 22:44 |
ترنس مالیک
بعضی از کاگردانهای تاریخ سینما کارگردان های خوبی هستند. بعضی هاشون فوق
العاده اند مثل لینچ و جارموش و کیارستمی و تروفو و ... اما فقط تعداد
کمی هستند که توی اوج هستند و من بعید می دونم هیچ وقت تکرار بشن.
تارکوفسکی ،برسون ،بونوئل ،کوروساوا ،فون تریه و ترنس مالیک
دیشب خط قرمز باریک the thin red line اثر ترنس مالیک رو برای بار دوم دیدم . اینکه بعضی از بازیگر های سینما مثل جرج کلونی و جان تراولتا برای اینکه فقط توی این فیلم باشن داخل سیاهی لشکر های فیلم هستند خودش تا حدودی نشون میده این کارگردان چیه که وقتی هنوز فیلمش ساخته نشده این بازیگر ها یدون دستمزد درخواست حضور توی فیلم به عنوان حتی سیاهی لشکر رو میدن. این فیلم محصول سال 1998 است و این کارگردان پس از این فیلم سه فیلم بلند دیگر نیز ساخته است . حرف زدن درباره این فیلم برای من خیلی سخت تر از آن است که بتوانم به خودم جرات دهم و چیزی بگویم .تنها کاری هم که می کنم این است که توصیه کنم حتما فیلم را ببینید |+| نوشته شده توسط رضا بهاری در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 0:37 |
مرد تکثیر شده
ژوزه ساراماگو
برنده جایزه ادبی نوبل 1998 ترجمه کیومرث پارسای انتشارات سروینه ابن توضیحاتی بود که روی جلد کتاب نوشته بود. رمانی بود که در دو نوبت خواندمش و اگر ترجمه افتضاح و کج و معوج مترجم (خصوصا در دیالوگ ها) اذیتم نمی کرد می توانستم به راحتی 287 صفحه داستان را فقط به خاطر جذابیت روایت ،یک ضرب بخوانم. (بگذریم از جذابیت زبانی که مسماً در نسخه اصلی وجود داشته) راوی این داستان دانای کل محدود است که با کمک ترفند هایی از جمله دنبال کردن شرح وقایع واقعی از ادامه خیال پردازی های ذهنی شخصیت داستان، فضای داستان را از ابتدا تا انتها در تعلیق ،ابهام و عدم قطعیتی جذاب فرو می برد. رمانی است که در یک بار زندگی ای که داریم ارزش یک بار خوانده شدن را دارد (البته ترجیحاً با یک ترجمه بهتر). |+| نوشته شده توسط رضا بهاری در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 23:21 |
اپرای شناور
این رمان متاسفانه تنها اثر ترجمه شده از جان بارت به فارسی است (والبته چند مقاله که تعدادشان فکر نکنم به تعداد انگشتان یک دست هم برسد). توسط انتشارات ققنوس چاپ شده با ترجمه سهیل سمی.
کوک کردن پیانویم کلوپ کاوشگران دورچستر پیوند غیر افلاطونی ..... نویسنده با چیرگی تمام به خواننده می قبولاند که نویسنده آماتوری است که در حال نوشتن خاطرات گذشته خود است. اما با این حال حتی یک کلمه اضافه در نوشتن رمان به کار نبرده هیچ شخصیت ، مکان ، شی ، عمل و تاریخی نیست که در داستان آورده شود مکر اینکه نقشی کلیدی داشته باشد .همه جملات داستان نه تنها کاملا منطقی اند ، کاملا لازم هم هستند. به طوری که مسلما نمی توان هیچ چیزی را به هر شکلی از این داستان حذف کرد اما به روایت آن صدمه نزد . تعدد خاطرات و در هم شدگی آنها . فراموشی ها ،توضیحات نویسنده و حتی اینکه راوی چند بار تکرار می کند ."خود من هم قلب ضعیفی دارم و ارزش شرح تدریجی داستان را می دانم . . . . . . .و برای این کار کاملاً به دور از شتاب زدگی عمل خواهم کرد. به هر حال چیزی که من شما را به آن دعوت می کنم یک آبتنی لذت بخش است نه یک غسل تعمید."هرگز از هیجانِ خواندنِ داستان کم نمی کند . داستانی در باره مرگ ، دوستی ، زندگی ، بیماری و به قول گل آقا خیلی چیز های دیگر. و در آخر نتیجه اخلاقی داستان : زندگی کردن هیچ دلیل منطقی ندارد .( خودکشی کردن هم همینطور) |+| نوشته شده توسط رضا بهاری در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 2:58 |
زمان لرزه
اثری از کورت ونه گات جونیور نویسنده محبوب و مورد علاقه من .خیلی ها او را نویسنده داستان های علمی تخیلی می دانند اما خود همان طور که در کتاب مردی بدون وطن نوشته است معتقد است دلیل این دسته بندی همان خیلی ها آشنا نبودنشان با تکنولوژی های جدید است . زمان لرزه ترکیبی لذت بخش از اتوبیوگرافی ،وصیت نامه و در بعضی جاها تسویه حساب نویسنده است .البته به همراه داستانهایی های از نویسنده داستانهای علمی تخیلی کمیاب (گلیکور تراوت) جدا توصیه می کنم از دستش ندید .
همون جور که پیدا است تقریبا همه داستانهای خودم رو از اینجا برداشتم . از این به بعد هر هفته دو بار با معرفی کتاب به روز می کنم |+| نوشته شده توسط رضا بهاری در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 1:54 |
او یک مرد بود ...., نبود؟
آن مرد آمد.
آن مرد از وقتی که آمد معلوم بود از آنهایی است که پاچه می گیرند . قیافه اش مثل سگ های گله نبود .مثل گرگ هم نبود .حتی شبیه گربه هم نبود .شبیه آنهایی بود که پاچه می گیرند . چشم های جمشید خان را نگاه کردم که زل زده بود به چشم های مردی که قرار بود پاچه بگیرد .دستش را کرده بود توی جیبش و سردی لمس کردن تیغهء چاقوی ضامن دارِ باز شدهء داخل جیبش توی چشم هاش برق می زد . مرد رسید جلو جمشید خان ،پشت ترازو ایستاد و با صدای زبرِ سرما خورده ای گفت : دو کیلو شلغم . جمشید خان هم بلند شد و رفت حدود ۵/۱ کیلو شلغمِ چروکیده و له شده ریخت توی یک کیسه مشکی وگذاشتش روی یک کفه ترازو ٬بعدش هم ٬همزمان با گذاشتن وزنه ۲ کیلویی برش داشت .٬یعنی ۲ کیلو شلغم .مرد هم پولش را داد و شلغم ها را برداشت برد .فکر کنم جای دیگری می خواست پاچهء کس دیگری زا بگیرد ٬به ما که کاری نداشت . جمشیدخان گفت :حال کردی چطور کردم تو .....طرف؟ (منظور جمشید خان از کلمه حذف شده "پاچه" بود) حال نکرده بودم .یواش چیزی گفتم مثلِ "م م م م م م م م " یا "اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ" بعد هم فوری پشتش گفتم :خوب بقییه اش چی شد؟ (منظورم بقیه خاطره ای بود که جمشیدخان قبل از آمدن مرد داشت تعریف می کرد بود.) دست کرد سیبی از سینی پشت سرش برداشت و دوباره روی جعبه میوه ای که صندلی اش شده بود لم داد .چاقوی ضامن دارش را که خیلی وقت پیش خراب شده بود و بسته نمی شد را از توی دخل برداشت و چنان چپاندش توی سیب که نصفه دیگر سیب هم که تیغه کوتاه چاقو بهش نمی رسید ٬جر خورد .نصفه سیب را که به من داد ٬گفت :خلاصه کلانتری یه کانالِ فاضاب داشت که یه نفر آدم راحت ازش رد می شد . اسم کلانتری را که آورد پرسیدم :کلانتری ؟ ولی تا جمله اش را تمام نکرد حواسش بر نگشت . گفت :ها ٬حواسم نبود .اون مالِ یه قضیه دیگه است .جریانِ عباس رو می گفتم . وقتی فهمید به گوش من رسیده که چه گهی خورده ٬از ترس داداشش رو که یه زمانی با هم شریک بودیم فرستاد که واسطه بشه ٬ولی من بچه ها رو برداشتم رفتم سراغش ..... وقتی تعریف می کرد ،دهنش شده بود مثل ورودی چرخ گوشت و هی تو صورت گردش باز و بسته می شد . منتظر بودم بگوید :((بعد هم زدیمش سرِ سیخ و جات خالی ٬عجب کبابی شد .)) ولی نگفت قضیه به کتک کاری همین چیز ها ختم شد .آخر سر هم کفت :"حالا هم از دو فرسخی که من رو می بینه سلام می کنه." "سلام" این "سلام" را دختری گفت که پشت پیشخوان ایستاده بود .بعدش هم گفت :((یه پلاستیک بده می خوام پرتقال بردارم .)) جمشید خان گفت :سوا کردنی نیست .خودم میدمت .چقدر می خوای؟ جواب داد :۳ کیلو . بعد جمشید خان رفت سراغ پرتقال ها . دخترک خیلی باحال بود .همه اش می خندید .مثل بقیه دختر های ۱۴ـ۱۳ ساله ٬قدش خیلی بلند نبود ٬چهار انگشت بلند تر از جمشیدخان .فضول هم بود هی به جمشید خان می گفت :((این رو بر ندار ٬خرابه ٬اون رو بر ندار لک داره ....)) آخر سر هم که جمشید خان کیسه رو بهش داد .٬نگاهی به پرتقال های توش کرد و گفت :"اصلا نخواستم" و رفت بیرون . دست جمشید خان رفته بود توی جیبش و بیرون رفتن دختر را نگاه می کرد و باز چشم هاش برق چاقو و از این چیز ها داشت .من هم الکی نگاهی به ساعتم کردم ٬که یعنی کار دارم .بعد هم وقتی داشتم از روی صندلی مدل جمشید خانی ام بلند می شدم٬ گفتم :((با این پسر کچله ٬"مجید" قرار دارم .باید برم .خدا حافظ .)) دست دادم و آمدم بیرون. از خیابان که رد می شدم یادم آمد نصفه سیبم را نخورده ام .جا مانده بود روی پیشخوان ٬بغل دست نصفه سیب جمشید خان ٬کنار چاقویی که آن موقع تازه یادم افتاد از همان اول توی جیب جمشیدخان نبوده . فکر کنم سردی لمس کردن چیزی که توی چشم هاش برق می زد مال دسته کلیدی چیزی بوده .شاید هم انعکاس نور از مو های فرفری زردش .اصلا به من چه. |+| نوشته شده توسط رضا بهاری در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 2:16 |
یک داستان بد
من رضا هستم
سعی میکنم داستان بنویسم .خیلی وقتها زور می زنم تا داستان خوبی به ذهنم برسد که بنویسمش،که البته وقتی می نویسمش میبینم که دیگر خوب نیست .من هم اینبار زور نمی زنم .یک داستان بد مینویسم .مثلا برای اینکه تو وقتی داستان را می خوانی فضایش را لمس نکنی و نوشته برایت مصنوعی باشد خودم را از آن حذف نکردم و همان اول نوشتم : من رضا هستم داستان قصه مردی تنها با معرفت و غیره است در اتاق به هم ریخته اش از ساعت ۳ تا ۶ صبح .... قبل از بلند شدن شدن از پشت میز کامپیوتر ،دکمه پاور کیس را فشار داد و فیلمی را که دیده بود قبل از خاموش شدن دستگاه از آن بیرون کشید . کتابی را از زیر تخت برداشت با کاغذی از جزوه ای یک رو چاپ شده وخودکاری از جیب شلواری آویزان انداختشان روی تخت و گفت "میخوام داستان بنویسم "(با صدایی که راوی دانای کل محدود که نمی توانست افکار مرد را بخواند بشنود در بقیه داستان هم همین جوری است ) اما احساس کرد که باید برود دستشویی به حساب کرنومتر موبایلم کار مرد ۲۲۷ شانیه( غلط های املایی در یک داستان بد امری طبیعی است ) بیشتر طول نکشید . از دستشویی که برکشت روی تخت دراز کشید . زندگی اش را گشت تا شاید از هر کجایش تکه ای بکند تا پازلی کوچک تر ازش در آورد .همیشه خاطره های بدتر زود تر می آیند .مرد هم مثل من همین جوری بود . شروع کرد به نوشتن . خوتکارش را چنان با مهارت روی صفحات کاغذ می رقصاند که کلماتش بعد از نوشته شدن هم مثل رقصندگانی بنگ کشیده در هم می لولیدند . روزی را یادش آمد که توی توالت خوابگاه صفرا بالا می آورد بوی دود سیگار و طریا دو باره زد زیر دلش احساس کرد تختش شده عین تختی که توی خوابگاه داشت با نردبانی که زیرش آویخه بودند .آنقدر بلند که اگر ازش می افتاد مخش له میشد .دستهایش را روی سرش گذاشت .سر دردش شروع شده بود .گاهی سرش چنان درد میکرد انگار از تخت افتاده باسد . بعد هم روی چند کلمه اول نوشته ای را که هنوز شروع نکرده بود خط کشید و کاغذ را دور انداخت . دستهایش را توی ریشش کرد و شروع کرد به فکر کردن . من هم خیلی با ریشم ور می روم بهترین کاری است که وقتی هیچ کاری نداری می شود کرد .بیچاره زنها . دو باره شروع کرد به نوشتن اما این اینبار فکر هایش را توی دلش گفت که کسی نشنود . اما کاغذش را که می شد خواند : ((بار اولی که دیدمت ،وقتی رویم را برگرداندم ،قیافه ات یادم رفت و اولین باری که خواستم حرفی به تو بزنم برای دست انداختنت بود .خودم هم نفهمیدم چه شد که دیدم دارم برایت چیزی مثل این می نویسم. )) مرد احساس می کرد که انگار بهترین داستانی که خوانده است را دارد می نویسد .تند و تند می نوشت اگر ولش می کردی توی ۲ساعت برایت رمان می نوشت .همان طور که توی ۵ دقیقه ۸ صفحه نوشت . اما من ولش نکردم .بهترین جا برای تمام کردن یک داستان بد همین جا است .پس من به عنوان راوی داستانِ خودم ،آخر داستان مرد را می نویسم. مرد در حالی که اصلا احسلس خستگی نمی کرد نگاهی به ساعتش انداخت . ۴:۳۰ هنوز یک ساعت و سی دقیقه به آخر داستان مانده بود .او چراغ اتاق را خاموش کرد و به تختش رفت .تصمیم داشت بقیه داستان را بخوابد . |+| نوشته شده توسط رضا بهاری در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 2:12 |
|
درباره وبلاگ
![]() در اینجا از این به بعد فقط به معرفی فیلم و کتاب می پردازم .
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آذر 1388آبان 1388 مهر 1388 مهر 1386 پيوندها
رفیق آببوفرشته توانگر حسین علیزاده استاکر "نوشته های من درباره سینما" خود آزاری شخصی که از هیچ چیز در زندگی اش پشیمان نبود قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |